تبليغاتX
....در آغاز هیچ نبود....

....در آغاز هیچ نبود....

ای که همه هستی از توست ، تو خود برای که هستی ؟

آخرین برگ از وبلاگم

صفحه وبلاگی ام تمام شده...

با تمام علاقه ام به  اینجا ولی  دیگر گنجایش حرف هایم را ندارد...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 20:40  توسط م.ش 

 

 

 

بیگانه ای بیش نیستم میان چشم هایت که بوی غربت  گرفته اند...

بخوان رجز نامه بارانی ام را ...

اینبار حق با توست، دیگر آنقدر جوان نیستم که عاشقانه هایت را معنا کنم...

انگار می روی و من قبل تر از اینها از تو دور بوده ام...

و حالا برایم تداعی می شود رفتن همیشگی ات...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 14:2  توسط م.ش 

زمستانی که میخواستم...

 

             

زمستان امسال سرد...خیلی هم سرد است...مثل سرمای لار خشک و سوزنده نیست...از آن سرماهایی که دماغت سوراخ سوراخ هم بشود حس نمی کنی...! من هم خوشحالم !

و چقدر می چسبد توی این سرما بستنی قیفی را هی بچرخانی و قورت دهی...!و دستانت را گردکرده  هو هو کنی...

دست های سرد زهرا هم توی دستانم جا شده بود سرمای دونفره بدجوری فاز می دهد...!

نزدیکی تالار که می رسی هوس عکس گرفتن کنار حوض با فواره کوچکش دیوانه ات میکند...!

 نمیدانم چرا از کوچه نادر تا «نگارخانه خیال» پاهای خسته مان را می کشیدیم ولی انگار  از روزهای قبل بشاش تر بودیم...!

شاید هم آن موقع هنوز متوجه نشده بودیم که مدارک نفیسمان را که با خوشحالی تمام اخذ کرده بودیم چند ساعتی قبل در کتابفروشی جا گذاشته بودیم...! 

خب میان آن همه کتاب های  رنگی و کوچک و بزرگ با تمام هیبتی که داشت به دوش کشیدن دو مدرک تقریبا ضخیم دوره ۳۰ ساعته خبرنویسی یک لحظه  به خاطره ها سپرده شد....!

رنگ روغن ها خوب کار شده بود...طراحی هم...ولی تابلوهای عکاسی بیشتر از همه هیجان زده ام کرد !

احساس می کنم روز خوبی بود بین روزهای متلاشی شده خاکستری ام !

خوشحالم...

               

پی نوشت صورتی:

۱. برف تهران هم دیدنی بود..اما نه درست میان امتحانات و سوال های سخت و  آسانش...با این حال گلوله برفی را دقیقا توی صورت زهرا نشانه گرفتم و عجب حالی داد !( این به اون در)

۲. خوشحالم رنگ و روی دانشکده تا شانزدهم در ذهنمان بی رنگ می شود ولی تا صبح دولتم بدمد کمی طول میکشد با آن نمرات دست و پا شکسته... ( دروغ نگویم جناب سلسله عجب صفایی داد به روابطی ها!)

۳.باز هم خواستم بگویم حالم خوب است و...خوشحالم!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 21:32  توسط م.ش  | 

محکومم...

محکومم به فقط نوشتن...

محکومم به ساکت ماندن...

محکومم به انتظار کشیدن...

به آنچه نمی خواهم و می خواهند...

محکومم آدم !

می شنوی؟!

 

پی نوشت سرد:

۱. اینجا سرد است...خیلی هم سرد است...هیچ حقی هم ندارم...حتی مردن...لابد همه حق ها مال

توست !

۲.اسیر یک مشت آوار خاک خورده روزانه شدم...بس نیست این همه خفه شدن و باز هم نفس

کشیدن ؟...یک جرعه مرگ می خواهم لطفا...!

 

۳. پست ، پست است دیگر(با ضمه خوانید)...update شده ی آن هم بستگی به خود آدم دارد...اینجا که

 دیگر محکوم نیستم...هستم؟

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 16:37  توسط م.ش  | 

فرصت کم و پست 15 دقیقه ای

خیلی دیر آمدم ...

برای پستی که باید هزار بار تکرار می شد...

اصلا گفتنم نمی آمد...

بالاخره من هم خیلی خدا خدا کردم...

خیلی هم گله کردم...!

خیلی زیادتر هم حرف های تکراری زدم...

به او که دیر طلبیدنش برایم به این فکر بدل شده بود : حتما هنوز زیادی از تو دورم...ما رو چش به زیارت رفتن و روی دوپا ایستادن در صحنت و ...

هنوز هم زیادی از تو دور بودم

 نه ذخیره بودم و نه اسمی نوشته بودم...

فقط یک زنگ بود و صدایی که می گفت : تو هم...

دو هفته گذشت...

دلم نمی آید  این روزها بی یاد تو  به مجلس حسینت(ع) بروم...

تو که برایم شروع بودی...میان این همه تکان دادن و جان دادن و دل دادن و امتحان دادن...

امیدوارم خوبتر از روزهای بی تو بوده باشم و بمانم تا روزی که " دو "باره...


پی نوشت :

۱. متنم نمی خواستم ادبی باشد و نشد...باز هم دل نوشته ام بود و این باربرای غریب طوس...

۲.فرصت کم است و پست ها کم می شود و نظراتم کمتر ... سیستم ها که کم نشدند ولی مخاطبان رو به فزونی پیش می روند و من هم شاید کم طاقت تر از آن شده ام که در صف وبلاگی ها بایستم...

۳. امسال عاشورای حسینی برایم  سخت شده و دل کندن از دسته های سینه زنی لار  سخت تر...ولی تجربه مراسم سوگواری دانشگاه امام صادق برایم شیرین تر !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 12:2  توسط م.ش  | 

شاید انشایم باشد...!

چهل صبح دعای عهد...

بی نماز صبح ، با نماز صبح...!

با ثواب ، بی ثواب...!

 ۵سال انتظار...بیهوده یا موثر...

هزاران بار نام نویسی  برای یک لحظه زیارت...نطلبیده رد شدن...

نا امید نمی شوی...ناراحت می شوی...ذهنت مشغول می شود و  ناگهان همه چیز از یادت می رود...!

آنوقت باز روز از نو و روزی هم از نو...

باز حرف های و نصیحت های تکراری...

باز مغرور بازی و هزار ادا و اطوار بی مورد...

و باز نبود جا و امکانات و عدم هواخوری بین کلاس در حیاط کوچک و نقلی دانشکده...دود سیگار نوش جان کردن و دیدن نگاه های تند و تیز بین ازدحام جمعیت...!

باز هم درهای همیشه باز بسیج و کانون عترت و قرآن نوپا و نورانی با چراغ های رنگی(!) و شاید هم انجمن اسلامی و...( حاکی از موثر بودن کوچکی حیاط...)

و ما هم طبق معمول جوگیر و شدیدا  انعطاف پذیر...

باز هم نا شکری ...

باز هم آلوده به گناه و ...میل به گناه و در عین حال بی تفاوت تر از همیشه...

با عرض پوزش مخاطب فقط اینجانب و بدون هیچ جسارتی و با ضمیر آشنای -َم می باشم...

بالاخره نفهمیدم عذاب وجدان بهتر است یا بی خیالی...!

زیارت رفتن و توبه کردن و هزاران بار هم زیارت رفتن و توبه کردن برای پاک شدن گناه شکستن توبه قبلی ات...!

باز هم...؟

الله اعلم...


پی نوشت بی غرض یا با غرض...چه فرقی می کند:

۱.برخلاف نوشته های قبلی خواستم انشا بنویسم که احساس می کنم نشد...! پوزش استاد ثنایی...

۲.روزهای گرم و سرد و شلوغ و پی در پی...لار هم دلتنگی دارد بعد از یک سال حالا  در پستوهای دلم  زیاد ناله می کند...!

۳.چه بخواهم چه نخواهم یادت هر از گاهی می آید و می رود...تو هم چه بی محابا سرت می جنبد...!

۴.صلاح کار کجا و من خراب کجا          ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 22:28  توسط م.ش  | 

اولین پست سیاسی خیلی ناسیونالیستی ام

 

 

همیشه از تو و مردمانت گله مند بودم...

ولی این دفعه بدجور دلم به حالت سوخت...!

خدا بیامرزتت شهرستان دویست و چند هزار جمعیتی لارستان...

نمیدانم غیرتم بود یا تعصب خشک و خالی ولی هرچه بود من هم به جوش آمدم...!

چون فریادمان به جایی نرسید بابت دروغ های کوچک و بزرگ دور برمان !

و نمیدانم تا کجا پیمانه ات طرفدار دارد که فوق ولایتی ها هم توجهی به ما ندارند...!

و تو چه میدانی

که این رنج است « حسنی » !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 15:0  توسط م.ش  | 

امشب برای خودم...

امشب  آهسته آهسته گام بر می دارد...

برای طلوعی که خواسته یا ناخواسته به دیدارم می آید...

باز هم یاد تو و حرفهایت...

بگذار صادقانه بگویم...

لحظه لحظه متولد شدنم میان تو و  قدم های تازه ام جا می ماند...

برای تو که نه...

برای خودم که  شروع شدنم را در این غربت ، گله مندم تاسف می خورم...

ولی همچنان دوستشان دارم...

چه تلخ باشد چه غریب...مثل امشب من...مثل روزهای جاوید آرزوهایم...

مثل غروب امروز من

که طلوع بود و طلوع...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 0:26  توسط م.ش  | 

بی عنوان

گفتی همه را به یاد داری

حتی من !

عزیزم

صدای گرمت ارزش دروغ گفتن را ندارد...!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 18:54  توسط م.ش  | 

تولد از جنس وبلاگی

 

امروز سه ساله شدی

آمدم تا بر خلاف سالهای گذشته بدقولی ام را جبران کنم...

امسال تو را جشن میگیرم،

جشن میگیرم تا همه چیز یادم بماند

تا اولین پستم را بخاطر داشته باشم... : «دانه باشیم نه سیب» !

یادم بماند چنین روزی بود

که بی اختیار اسیر حرفهای دلم شدی ...

یادم بماند دوسال خواه نا خواه رهایت کردم...

بخاطر همان دلی که حرفهای دردناکش در تو جا نمی گرفت...

و همیشه خاموشی...!

سادگی ام به تو جان داد...

من هم بی رحمانه از سکوتت سوءاستفاده می کنم

تو که حالا تنها دل نوشته هایم را به رخم می کشی...

تو دل نمی بندی و من همچنان پایبندم...

نگران نباش،

من هم روزی «همیشه بودنم» به پایان می رسد

آن وقت تو می مانی و

به تنها سکوتی که داری می بالی...!

سه سالگی ات مبارک

                        وبلاگ تنهایی های من...

 

                                                   

 

پی نوشت بی محل:

۱.عیدی که گذشت بر روزه دارانی که روزه بودند  و همچنین روزه خوارانی که روزه را میخوردند مبارک...!

۲.هفته آخر و لحظه های گوشه گیر و جامانده دلم...آماده رفتنم و دور و بر شلوغ و میان جمعیت و تو دورادور هنوز کهنه گی ات ته دلم را سخت تازیانه می زند...!

۳.درد بزرگی است وقتی میبینی آمار نظرای خصوصیت از عمومیت بیشتره...!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم شهریور 1389ساعت 0:26  توسط م.ش  | 

تکیده های حساسیت تو...

این روزها حتی حوصله بی حوصلگی را هم ندارم...

 حساسیت فصل تو دو  ماهی می شود که گذشته

ولی نمیدانم چرا امسال تابستان را هم بی خیال نیست...!

و هنوز جانم را ذره ذره می خورد

هیدروکسی زین های کوچک و بزرگ هم حساسیتت را دور نریخت...!

چاره ای نیست...

منتظرم تمام شود...

تمام شوم

نمیدانم...!

شاید پی نوشت:

۱.اینجا همه چیز عوض شده است...بلوارهای سر خیابان...فرماندار همشهریمان...درختهای خشک شده حیات...حتی ساعت آمدن ماشین زباله !

کم کم شاهد عوض شدن خودم هم هستم...!

۲.شروع کلاسها کی هست؟!...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 1:56  توسط م.ش  | 

نخلستان گرم و همیشه خاموش...

این روزها تو هم بدجوری داری  پا تو کفشم می کنی ها !

یادت بمونه ...!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 1:37  توسط م.ش 

یادمان باشد...

وبلاگم رو ورق زدم ...دیدم این چند پست آخر مسیرم خیلی متفاوت شده...

خواستم اینبار هم چیزی بنویسم که یاد این جمله از مرحوم حسین پناهی افتادم :

 

« یادمان باشد کسی مسئول دلتنگی ها و مشکلات ما نیست !

اگر ردپای دزد آرامش و سعادت را دنبال کینم سرانجام به خودمان می رسیم که در انتهای هر مفهومی نشسته ایم و همه چیزهای تلنبار مربوط  و نامربوط  را زیر و رو می کنیم !

به نظر می رسد ، انسان آسانسورچی فقیری است که چرخ تراکتور می دزدد ! البته به نظر می رسد تا نظر شما چه باشد ؟ »

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 21:9  توسط م.ش  | 

فصل های تو

 

همیشه عاشق فصلهایت بودم...

دسته دسته میوه های تابستانی دلت را میچیدم...

با بغض نگاهم می خوردمشان...اما احساسم آنها را هضم نکرد...خیلی زود از دلت چیده بودمشان ...

بغض نگاهم ترکید...

همه شان روی انگشتان احساسم سرازیر شد...به ناچار احساسم را به گور بردم...

و منتظر هستم که از نو شروع کنم...

ولی میوه های تابستانی کال دلت هنوز از یاد نرفته است...!

 

 

 

 پی نوشت :

۱.نمیدونم باید از متنم خوشم بیاد یا نه..!

۲.حرف بی ربطی هست ولی دلم واسه سکوت زمستون تنگ شده...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 22:20  توسط م.ش  |